خلاصه داستان: رِمی، موشی بااستعداد که عاشق آشپزی و خلق طعمهای تازه است، رؤیای تبدیل شدن به سرآشپزی حرفهای را در سر دارد؛ رؤیایی که با زندگی موشها و دنیای آشپزخانههای انسانی سازگار به نظر نمیرسد. سرانجام، او در پاریس و در نزدیکی رستورانی مشهور قرار میگیرد و با لینگویینی، جوانی دستوپاچلفتی که در همان رستوران کار میکند، آشنا میشود. همکاری غیرمعمول این دو، فرصتی برای دنبال کردن رؤیای رِمی فراهم میکند؛ اما حفظ این راز در دنیای سختگیر آشپزی، چالشهای تازهای به همراه دارد.
خلاصه داستان: با نزدیک شدن زمان رفتن اندی به دانشگاه، وودی، باز و دیگر اسباببازیهای محبوبش با آیندهای نامعلوم روبهرو میشوند. در پی اتفاقی غیرمنتظره، آنها سر از مهدکودک سانیساید درمیآورند؛ جایی که در ابتدا به نظر میرسد فرصتی تازه برای بازی و سرگرمی باشد، اما خیلی زود شرایط پیچیدهتر از انتظارشان میشود. حالا این گروه باید در کنار هم راهی برای رهایی از وضعیت دشوارشان پیدا کنند و پیوندی را که سالها میانشان شکل گرفته، حفظ کنند.
خلاصه داستان: میتسوها، دختر نوجوانی که در شهری کوچک و روستایی زندگی میکند، آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی در توکیو داشته باشد. در سوی دیگر، تاکی، پسری نوجوان است که در توکیو زندگی میکند. این دو غریبه، به شکلی عجیب و غیرقابل توضیح، متوجه میشوند که گاهی جای یکدیگر بیدار میشوند و زندگی یکدیگر را تجربه میکنند. آنها تلاش میکنند دلیل این ارتباط اسرارآمیز را پیدا کنند و در این میان، رابطهای عمیق میانشان شکل میگیرد؛ اما اتفاقاتی غیرمنتظره، آنها را در مسیری قرار میدهد که فراتر از فاصله میان دو شهر و حتی زمان است.
خلاصه داستان: وقتی وودی، اسباببازی محبوب اندی، هنگام تلاش برای نجات یکی از دوستانش توسط یک کلکسیونر دزدیده میشود، به مجموعهای ارزشمند از اسباببازیهای وسترن منتقل میشود. در آنجا وودی با جسی، بولچشم و استینکی پیت آشنا میشود و متوجه میشود که گذشتهای مهم در انتظار اوست. در همین حال، باز لایتیر و دیگر اسباببازیها برای پیدا کردن وودی وارد ماجراجویی خطرناکی میشوند. وودی باید تصمیم بگیرد که به زندگی تازهای که پیش رویش قرار گرفته بپیوندد یا به خانه و دوستانش بازگردد.
خلاصه داستان: دنجي پس از پیوستن به سازمان شکارچیان شیطان، در حالی که همچنان با زندگی عجیب و پرخطر خود دستوپنجه نرم میکند، با دختری مرموز به نام رزه آشنا میشود. رابطه میان دنجي و رزه بهتدریج رنگ و بوی متفاوتی پیدا میکند، اما خیلی زود مشخص میشود که پشت این آشنایی ساده، اتفاقات و رازهای خطرناکی پنهان شده است. دنجي در میان احساسات تازه و نبردی مرگبار با تهدیدی جدید، بار دیگر مجبور میشود برای زنده ماندن و محافظت از کسانی که برایش اهمیت دارند مبارزه کند.
خلاصه داستان: آشیتاکا، شاهزادهای جوان، پس از گرفتار شدن در نفرینی مرگبار راهی سفری دور و ناشناخته میشود تا راهی برای نجات خود پیدا کند. در این سفر، او وارد درگیری میان ساکنان یک شهر صنعتی و خدایان و موجودات باستانی جنگل میشود. در میان این کشمکش، با سان، دختر جوانی که در میان گرگها بزرگ شده و به نام «پرنسس مونونوکه» شناخته میشود، آشنا میشود. آشیتاکا تلاش میکند در میان این نبرد، حقیقت را ببیند و مانع نابودی انسانها و طبیعت شود.