خلاصه داستان: باب پار، ابرقهرمانی بازنشسته که زمانی با نام «مستر اینکریبل» شناخته میشد، همراه همسرش هلن و سه فرزندشان زندگی آرامی را پشت سر میگذارد. اما زندگی یکنواخت او زمانی تغییر میکند که مأموریتی مخفی برای بازگشت به دنیای ابرقهرمانان به او پیشنهاد میشود. باب در جریان این مأموریت با تهدیدی خطرناک روبهرو میشود و خانوادهاش نیز ناخواسته وارد ماجرا میشوند. حالا اعضای خانواده شگفتانگیز باید با همکاری یکدیگر از تواناییهای ویژه خود استفاده کنند تا شهر را از خطری بزرگ نجات دهند.
خلاصه داستان: هیکاپ، نوجوانی از قبیلهای وایکینگ که سالهاست با اژدهایان میجنگند، برخلاف دیگر اعضای قبیله به کشتن اژدها علاقهای ندارد. او پس از زخمی کردن یک اژدهای کمیاب به نام «بیدندان»، بهجای کشتنش با او دوست میشود و بهتدریج رازهای زیادی درباره اژدهایان و رفتار واقعی آنها کشف میکند. این دوستی، نگاه هیکاپ و مردم قبیلهاش به اژدهایان را تغییر میدهد و آنها را در برابر خطری بزرگ قرار میدهد که سرنوشت هر دو گروه را تحت تأثیر قرار میدهد.
خلاصه داستان: چیهیرو، دختری دهساله، همراه خانوادهاش به شهری جدید نقل مکان میکند؛ اما در مسیر، آنها به دنیایی اسرارآمیز و عجیب وارد میشوند که محل زندگی ارواح و موجودات ناشناخته است. پس از گرفتار شدن والدینش در این دنیا، چیهیرو مجبور میشود برای نجات آنها و پیدا کردن راه بازگشت به خانه، شجاعانه با چالشها و موجودات مختلف روبهرو شود و در این مسیر، سفری فراموشنشدنی را تجربه میکند.
خلاصه داستان: در دنیایی که هیولاها برای تأمین انرژی شهرشان از ترساندن کودکان استفاده میکنند، سالی و مایک دو هیولای موفق هستند که زندگیشان با ورود اتفاقی یک دختر بچه انسان به دنیای هیولاها کاملاً تغییر میکند. آنها در تلاش برای بازگرداندن دختر به خانه، متوجه میشوند بسیاری از باورهایی که درباره انسانها داشتهاند اشتباه بوده و با ماجرایی پرخطر و هیجانانگیز روبهرو میشوند.
خلاصه داستان: مارلین، دلقک ماهی ای بسیار محتاط، پس از گم شدن پسرش نمو، سفری طولانی و خطرناک را در اقیانوس آغاز میکند تا او را پیدا کند. در این مسیر، او با ماهی فراموشکاری به نام دوری همراه میشود و ماجراهای هیجانانگیز و غیرمنتظرهای را تجربه میکند.
خلاصه داستان: کارل فردریکسن، پیرمردی تنها و بازنشسته در شهری بزرگ زندگی می کند و از کل جامعه فاصله گرفته است و در تنهایی به سر می برد. خانه ی کوچک او در میان آسمان خراش هایی است که هر روز بلندتر می شوند و اکنون شهرداری می خواهد خانه ی او را تخریب کند و تخلیه کند. اما پیرمرد حاضر نیست خانه اش را به هیچ وجه ترک کند، روزی تصمیم می گیرد برای عملی کردن رؤیای قدیمی خود و همسرش، خانهاش را با هزاران بادکنک به پرواز درآورد و راهی سفری ماجراجویانه شود. اما حضور ناخواستهی یک پسر بچه به نام راسل، این سفر را به ماجرایی فراموشنشدنی تبدیل میکند.